2012/9/6 - 17:37 - .•°°·.¸.•°™mahla&bitaraf2™°·.¸.•° -
تو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب/بدینسان خواب ها را با تو زیبا
میکنم هر شب/کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی/که من این وارژه را تا صبح
معنا میکنم هر شب
شد زندگانی زندان من/دریای اشک چشمان من/ ای عمر شیرین از تو سیرم/بگذر از من تا بمیرم
رفتی تو و کار این جهان مشکل شد/ با اشک تمام خاک عالم گل شد/با رفتن تو
به پیشگاه ابدی/ ای وای جواز عشق هم باطل شد...... رحلت جان سوز بنیان گذار
جمهوری اسلامی ایران بر تمام ملت ایران تسلیت باد
کودکی پا برهنه روی برف ایستاده بود و به ویترین مغازه ای نگاه میکرد، زنی او را دید و برایش کفش خرید، کودک گفت: شما خدا هستید؟ زن گفت: نه من بنده خدا هستم. کودک گفت: میدونستم با خدا نسبتی با داری
کودکی پا برهنه روی برف ایستاده بود و به ویترین مغازه ای نگاه میکرد، زنی او را دید و برایش کفش خرید، کودک گفت: شما خدا هستید؟ زن گفت: نه من بنده خدا هستم. کودک گفت: میدونستم با خدا نسبتی با داری
جاده هنوز خیس است و من همچنان می روم به خیال رد پای اشکهایت ولی تردید
مرا زجر می دهد نمی دانم این خیسی اشکهای توست یا خیسی شرم این جاده از
شکست دوباره من؟؟؟
آهن و فولاد از یک کوره می آیند برون / آن یکی شمشیر گردد دیگری نعِلِ خر
است/ گر ببینی ناکسان بالا نشینند صبر کن / روی دریا کف نشیند ، قعر دریا
گوهر است
دود اگر بالا نشیند کسرِ شأن شعله نیست / جای چشم ابرو نگیرد گرچه او
بالاتر است/ شصت وشاهد هردو دعوای بزرگی میکنند / پس چرا انگشت کوچک لایق
انگشتر است ؟/
مایهِ اصل و نَسَب در گردش دوران زَر است / دائمآ خون میخورد تیغی که صاحب
جوهر است/ کُره اسب ، از نجابت از پس ما در رود / کُره خر ، از خریت ، پیش
پیشِ مادر است
چه ساده با گریستن خویش زنده می شویم و چه ساده در میان گریستن می میریم و
در فاصله ی این دو به سادگی چه معمایی می سازیم به نام زندگی
این روزها انگار باد به گوش آدمها مى رساند ، که چقدر تنهایم ؛ عجیب است
همه مى خواهند دوستان خلوتشان را ، با من قسمت کنند ! حتما چشمهایم هر صبح ،
به راحتى باران دیشب را ، لو مى دهد
زندگی دفتری از خاطره است ... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ... یک
نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ،چشم تا باز کنیم عمرمان
می گذرد... ما همه همسفریم
گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند... ولی در باطن
از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند... از این مردم که تا شعرم
شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند... ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا
دیوانهای بدنام گفتند
کهنه فروش داد میزنه چراغ شکسته میخریم….. کفشای پاره میخریم …. اسباب
کهنه میخریم ….. بی اختیار دادزدم : کهنه فروش قلب شکسته میخری
یه روز دیدن مجنون نشسته هی با دستش مینویسه لیلی..هی گریه میکنه اشکش
میاد..اسم لیلی پاک میشه..خاک ها مبدل به گل میشه..گفتن چی کار میکنی؟ مگه
دیوونه شدی؟..گفت: چون میسر نیست ما را کام او...عشق بازی میکنیم با نام او
چقد سخته اونایی که روزهای خوش عمرت رو باهاشون گذروندی حالا بود و نبودت براشون فرقی نکنه
. یک ساعت ابری بودن هوا یاد آن روزهای آفتابی را از بین خواهد برد. این است حکایت آدم ها و فراموشی
گاهی که دلتنگ می شدم