اما من،
دلم برای ستاره ای غمگین می سوزد
که تنهاست
و در زمین کسی را ندارد
و بهانه ای برای چشمک زدن...
بزرگ شده ام
حالا دستهایم به آئینه می رسد
هر قدر که می خواهم، نوشته های رفتنت را پاک کنم
دلم، اجازه نمی دهد
می دانم یک شب، بالاخره در آئینه ظاهر میشوی
و با زمزمه هایت
ماه رااز پشت ابرها، بیرون می کشی
حالا، من دیگر
بزرگ هستم همچنین
خطاط بزرگی
این را دیوار ها، می گویند...
مثل یک تکه یخ می درخشی
در نگاه صبور و پر از درد سایه
آه....ای بی نهایت عشق!!!
روح این خاک بی تو
راه به دریا و باران ندارد
تا کجا می شود بی تو سفر کرد؟؟؟
خورشید که اخم می کند
دل ابرها می گیرد
گلهای کاغذی در مه و غبار گم می شوند
و درختهای بی برگ مویه می کنند
خورشید که اخم می کند
دلم چون آفتابگردانی تنها
در دل کویر باغچه
دلتنگ لبخندی می شود
خورشید که اخم می کند
ناگهان، کسوف می شود.....
وقتی پرنده ای را
شرطی میکنند
تا فالی را به نوک بگیرد
و آن را به جویندگان خوشبختی اهدا کند
و صاحبش پولی بگیرد
پرواز دیگر قصه ی ابلهانه ای است
از معبر قفس...
الفبای عشق را بخوان
که چون دیوار های باستانی
عبور سبز دارند
نگاهت را به دور دست ها بدوز
آنجا که
مردی فانوس به دست
ایستاده است...
فریاد و سکوت،گاهی در هم می آمیزند
و من حیران مانده ام که کدام یک از این دو
برایم لالائی می خوانندو صدایش گوشنواز تر است
ولی دیریست که دریافته ام که هر کدام
از آنها آهنگ خاص خود را دارند
"سکوت" کلام بی کلامی است که گاهی
شادی را نگاه می داردو غم را به فریاد می سپارد
و "فریاد" دل را از غم خالی می کند تا آن را با سکوت پر کند....
گاهی که دلتنگ می شدم