راستی آنروز که دلداده تو شدم یادت هست؟
از آنجا به بعدش را پاک کن!!!!!!!!!!
گفتم چیزی بگو
سکوت کرد و رفت....
و من
هنوز گوش میکنم...........!!!!
به سکوت لبخند میزنم
او هم به من
کم کم به زندگی در کنار هم عادت کردیم............
حالی در احوال من نیست
خرابم امروز
ثانیه ها در انتظار تلف میشوند
و من
در حوالی تشویش نبودنت
هزاران بار جان میدهم.............
خداوندا..!!!
خسته ام از فصل سرد گناه
و دلتنگ روزهای پاک
بارانی بفرست
چتر گناه را دور انداخته ام.............
دیگه رو فکر وجودم نه گلی هست
نه درختی
لحظه های بی تو بودن میگذره
اما به سختی............
خسته ام.....!
خسته نبودنت....!
خسته از روزهائی که بی تو شب میشود
و شبهائی که باز بی تو میگذرند
تا طلوعی و غروبی دیگر بیایند
و باز هم گذر زمانها
که بی تو میگذرند....!
و باز هم میگذرند....!!!!!
من برای سالها می نویسم.......
سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند.....
افسوس که قصه مادر بزرگ درست بود
همیشه یکی بود
یکی نبود.............!!!!!!!!!!!
آهای مترسک.................!
آنقدر دست هایت را باز نکن
کسی تو را به یاد نمی آورد
ایستادگی همیشه
"تنهائی"دارد.............
به همین سادگی!
من روز و شب جریمه سنگین
رفتنت را پرداختم
و جز دل که روزی هزار بار خراش افتاد
کسی نفهمید که از(ب) بودنت تا(نون)
نبودنت فاصله تا بی نهایت بود............
گفتی مسافری
و من آنقدر ساده ام که سالهاست
نماز دل را شکسته میخوانم............
اگر امشب از حوالی دلم گذشتی
آهسته رد شو
غم را با هزار بد بختی خوابانده ام................
جدا که شدیم هر دو به یک احساس رسیدیم
تو به "فراغت"
من به "فراقت"
یک حرف تفاوت که مهم نیست
هست...........؟
شاید هایم هدیه به تو
اندک بودنش را خرده مگیر........
این تمام سهم من از
زندگیست.........
در پس این فاصله های تمام نشدنی
نمی یابمت به نماز می ایستم
سر بر شانه های خدا می گذارم
و تو را گریه می کنم
آنقدر که جانمازم بوی تو را می گیرد
بوی نبودن تورا...............
گاهی که دلتنگ می شدم